![]() |
![]() |
|
| آب هست...خاک هست...جوانه خواهیم زد . |
|
یه روز یه آقایی داشته میرفته یکی دیگه میرسه
بهش و میگه...
اگه بهت بگم الان داری به چی فکر میکنی ۱۰۰هزار
تومن بهم میدی ؟!!!!!
اون یکی میگه آره بگو
میگه تو داری الان به این فکر میکنی که بری یه
کارگاهه نیمه ساخت و قدیمی بگیری بعد اونو بیمه
کنی و بعد یه آتش سوزی عمدی راه بندازی و کلی
پول از بیمه به جیب بزنی
یارویه نگاهی بهش میندازه و در میاره ۱۰۰هزار تومن
بهش میده
بعداون یکی میگه دیدی درست گفتم
اولی میگه من به این فکر نمیکردم ولی
خداااااااااااااااااااااااااااییش فکر خوبیه .
|
|
+ نوشته شده در
88/10/26ساعت 19:31 توسط ؟؟ |
|
|
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ .... از بهر هیچ بر خود مپیچ .
|
|
+ نوشته شده در
88/10/26ساعت 19:18 توسط ؟؟ |
|
|
ترجیح می دهم با کفشهایم در
خیابان راه بروم و به خدا فکر
کنم تا اینکه .....
در مسجد بنشینم و به کفشهایم
فکر کنم .
|
|
+ نوشته شده در
88/06/16ساعت 8:33 توسط ؟؟ |
|
|
هرگاه خودرادرموقعیتی
که آرزو داشته باشید
تصورکنید و طبق چنان
تصوری گام بردارید
تحقق خواسته شما امری
طبیعی است .
|
|
+ نوشته شده در
88/06/03ساعت 15:16 توسط ؟؟ |
|
|
همه چیز به بهترین چیز تبدیل میشود
اگر چیزی خوب پیش نمیرود
به خاطرآنست که هنوز به پایان آن
نرسیده اید. |
|
+ نوشته شده در
88/04/30ساعت 9:50 توسط ؟؟ |
|
|
سلام
من عاشق شدم
یک عشق زمینی
عشق آدمیزاد به
آدمیزاد ...
|
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 14:36 توسط ؟؟ |
|
|
" اشکی در گذر گاه تاریخ "
گشت آلوده به خون حضرت هابیل، از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛ آدمیت مرد! گرچه آدم زنده بود ... از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود ... بعد ، دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب، گشت و گشت، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت. ای دریغ، آدمیت بر نگشت! قرن ما ... روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی ست صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت، ابلهی ست! صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست قرن « موسی چمبه » هاست! روزگار مرگ انسانیت است: من ،که از پژمردن یک شاخه گل، از نگاه ساکت یک کودک بیمار، از فغان یک قناری در قفس، از غم یک مرد در زنجیر _ حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست. وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست. وای ! جنگل را بیابان می کنند. دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند! صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست! در کویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبتها صبور، صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانیت است .
|
|
+ نوشته شده در
87/09/12ساعت 9:38 توسط ؟؟ |
|
|
خدایا!
من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شم ؛ همونی که وقتی دلش میگیره و بغضش میترکه،می یاد سراغت. من همونی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکنه و چشماشو می بنده و می گه:"من این حرفا سرم نمیشه،باید دعامو مستجاب کنی." هموني كه گاهي دختره بدي ميشه هموني كه گاهي انقدر فراموشكاره كه يادش ميره تو هميشه باهاشي ... هموني كه گاهي فقط زماني كه كار داره مياد سراغت همونی که گاهی لج می کنه و گاهی خودشو برات لوس می کنه. همونی که نمازهاش یکی در میون قضا می شه و کلی روزه نگرفته داره. همونی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زنه و گاهی بد جنس می شه. البته گاهی هم خودخواه ،گاهی هم دروغگو، هموني كه گاهي وقتا هم يه دختر خانمه خيلي خيلي خوب ميشه، گاهي هم ... حالا یادت اومد من کیم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری بتونی من یکی رو تشخیص بدی،البته می دونم که منو خیلی خوب می شناسی تو اسم منو می دونی ، می دونی کجا زندگی می کنم و کجا کار می کنم ،میدونی بزرگترین راززندگیم چیه! میدونی نقطه ضعفم چیه! ميدوني از كيا بدم ميا د ، ميدوني كيارو دوست دارم اما.........................
خدایا!
اما من هیچی از تو نمی دونم چرا یک کمی میدونم اما این یک کمی خیلی کمه... راستش این مطلب رو هم واسه همین مینویسم آخه می دونی چیه؟ من مدتهاست می خوام برات چیزهایی بنویسم البته من همیشه با تو حرف زده ام باز هم حرف میزنم اما راستش چند وقتی هست که چند تا تصمیم جدید گرفتم دوست دارم عوض بشم دوست دارم بزرگ بشم دوست دارم بهتر باشم.من یه عالمه سوال دارم ،سوالهایی که هیچ کس جوابشوبلد نیست نمی دونم شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خوام تو به من سوالهای تازه یاد بدی اما باید قول بدی که کمکم می کنی! قول میدی ؟ ميخوام يه اسم خوب برات انتخاب كنم . بهترين اسمي كه يه نفر ميتونه براي بهترين دوستش انتخاب كنه چي ميتونه باشه ؟ بهترين حرفهايي كه دو تا دوست ميتونن به هم بگن چيه ؟ ... دوست خوبم از یه جایی شروع کن ، تو هم یه جوری سر صحبت روبا خدا باز کن.یه کم از خودت بگو،درسته که خدا تو رو خوب می شناسه اما عیبی نداره، خودت رو به اون و من معرفي كن... كمكم كن تا براش يه اسم خوب انتخاب كنم و تو اين مسير همراهم باش تا من و تووخدا دوستاي خوبي براي هم باشيم باشه ؟
|
|
+ نوشته شده در
87/09/09ساعت 15:38 توسط ؟؟ |
|
|
همه برای بارش باران دعا
کردند . . .
همه برای بارش باران دعا
کردند . . . .
غافل از اینکه خدا به فکر
کودکیست که چکمه هایش
سوراخ است ...
|
|
+ نوشته شده در
87/09/03ساعت 9:9 توسط ؟؟ |
|
|
وقتی جهان از ریشه جهنم
... آدم از عدم
و سعی از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف کفتار را
به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژهای بی طر فی
مثل نان دل بست
نان را از هر طرف بخوانی
نان است. |
|
+ نوشته شده در
87/08/29ساعت 8:19 توسط ؟؟ |
|
|
نه...
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است...
می خواهم فریاد بزنم اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ..
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما ...
نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
یکی به آنچه نمیداند و نمیشناسد مؤمن است و دیگری به آنچه
نمیداند و نمیفهمد کافر...
و هر دو در آنچه باور دارند و یا ندارند، همسطح گاهي دلم براي چوپان دروغگو خيلي مي سوزد
بيچاره دو بار بيشتر دروغ نگفت انگشت نماشد...
ولي ما هنوز صادق ترينيم...... |
|
+ نوشته شده در
87/08/16ساعت 8:1 توسط ؟؟ |
|
|
گفت و گو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید: وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدت ها،آرزو می کنند که کودک باشند.
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند.
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی
خود را بدست آرند.
اینکه با اظطراب به آینده می نگرند، و حال را فراموش می کنند.
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند .
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم.
و من دوباره پرسیدم:« به عنوان یک پدر».
می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند
که عاشقشان باشند،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که
خودشان عاشق باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی
در قلب آنان که دوسشان داریم، ایجاد کنیم.
اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نسیت که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیازدارد.
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفرمی توانند با هم به یک چیز نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت گو متشکرم .
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. « همیشه ». |
|
+ نوشته شده در
87/07/24ساعت 8:41 توسط ؟؟ |
|
|
زندگی را طی کن و آنگاه که به بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار سنگ ریزه هایی کن که در طول راه پایت را خراشیدند...
|
|
+ نوشته شده در
87/07/16ساعت 10:55 توسط ؟؟ |
|
|
در زمین عشقی نیست که
زمینت نزند آسمان را
دریاب .
|
|
+ نوشته شده در
86/02/03ساعت 12:38 توسط ؟؟ |
|
|
آخرین پست من
همین که دل دله خون بار ابره
همین که شب شبه قتل ستاره ست
همین که بغض تو بغض همیشه
همین که ترس من ترس دوبا ره ست
به من چه سرخی میخک
تو مهتاب ...
به من چه رقص نیلوفر
روی آب ...
قفس بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر
سهراب ...
کنار کوچه بچه های پرسه
تو بهت رعشه و رگ ، گرد و سوزن
کنار مادرک های شناور
روی سنفونیه نفرین و شیون
کنار فقر گل بانوی ایثار
که می فروشه تنشو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وا میباره از هم چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک
تو مهتاب ...
به من چه رقص نیلوفر
روی آب ...
قفس بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر
سهراب...
ستیزه تگرگ و گلبرگه
مصافه آینه و الماسه
پیکار کبریت و خرمن
نبرد ارکیده و داسه
به من چه سرخی میخک
تو مهتاب ...
به من چه رقص نیلوفر
روی آب ...
قفس بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر
سهراب ...
به من چه ...
به من چه...
به من چه ...
دوستان همراه من برای همه ی شما آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم . برای همیشه خدانگهدار . |
|
+ نوشته شده در
85/08/08ساعت 13:42 توسط ؟؟ |
|
|
قصه ی بخت
روزی روزگاری مردی بود که خیلی بد اقبال بود
اون اونقدر بد اقبال بود که اگه لب دریا می رفت
آب دریا خشک می شد .
اون مرد بیچاره صبح تا شب با خودش فکر می کرد
که چیکار کنه تا بالاخره تصمیم گرفت بره تا بخت
خودش رو پیدا کنه و از اون بپرسه که چرا اینقد
بد اقباله ؟؟؟؟؟؟؟
در شروع راه به یک گرگ رسید گرگ زیر درخت
خوابیده بود اون مرد از ترسش کفشاشو درآورد تا
آروم آروم از کنار گرگ رد بشه اما یکدفعه گرگ
بیدار شد و گفت : میخواستی از دست من فرار
کنی ؟ ! مرد با التماس گفت : ای گرگ می دونم
که زرنگی تیز دندونی ، تیز چنگی ، تیز پایی ، تیز
هوشی اما رحم کن من بد اقبالم بی چاره ام دارم
می رم دنبال بختم تا ازش بپرسم که چرا اینقد بد
اقبالم ! گرگ گفت به یه شرط می زارم برم که
وقتی بختت رو پیدا کردی ازش بپرسی که من
چیکار کنم تا سردردم خوب بشه .
مرد قبول کرد و خداحافظی کرد و رفت تا به یه
باغی رسید پیرمرد مهربان و خوش قلبی را دید
پیرمرد از او پذیرایی کرد و از او پرسید
که به کجا میروی؟ مرد هم جریان رو براش تعریف
کرد . پیرمرد گفت : اگر بختت رو پیدا کردی مشکل
من هم به اون بگو من در دنیا یک درخت گردو دارم
که خیلی دوسش دارم این درخت رو وقتی جوون
بودم کاشتم اما تا به حال میوه ای نداده . مرد قبول
کرد وبه راه افتاد ...
تا به یک رود رسید مرد با خودش گفت اینم یه بد
اقبالیه دیگه حالا چطوری از این رود رد شم در
همین موقع یه ماهی بزرگ سرش رو از آب بیرون
آورد و گفت تو کی هستی ؟ و چرا اینجا نشستی ؟
مرد گفت می خوام از رود رد شم و برم دنبال بختم .
ماهی گفت :اگه قول بدی مشکل منم به بختت
بگی تو رو به اون طرف آب می برم . ماهی گفت
من با اینکه همیشه تو آبم خیلی بی تابم همیشه
بیدارم از تنهایی خسته شدم دلم می خواد مثل
همه بخوابم اما نمیشه ، مرد پشت ماهی سوار
شد و به اون طرف آب رفت و به ماهی قول داد که
اگه بختشو پیدا کرد مشکل ماهی رو هم به اون
بگه ...
مرد بعد از کلی راه به پیرمردی رسید که ریش
سفیدش تا زانوهاش می رسید به اون سلام کرد
و گفت : می دونی من کجا می تونم بختم رو پیدا
کنم ؟ پیرمرد گفت من بخت تو هستم . مرد گفت :
می دونی که من مرد بد اقبالی هستم اگه لب دریا
برم دریا خشک میشه اومدم از تو بپرسم که چرا ؟
من باید چیکار کنم ؟
پیرمرد گفت : از همون راهی که اومدی برگرد چون
بخت تو در راه معلوم می شود . مرد مشکل گرگ ،
باغبان و ماهی را هم به پیرمرد گفت :
پیرمرد گفت بی خوابی ماهی به خاطر مرواریدیه
که تو بینیش گیر کرده اگه کسی اونو از بینیش
دربیاره ماهی راحت می شه و می تونه بخوابه
باغبان هم باید زیر درخت گردو یک گودال بکنه و
گنجی رو که اونجاست بیرون بیاره تا درختش میوه
بده ، گرگ هم باید مغز سر یک آدم نادان رو بخوره
تا سردردش خوب بشه .
مرد از بخت تشکر کرد و راه افتاد تا به رود رسید
به ماهی گفت منو به اون طرف آب ببر تا چاره ی
دردت رو بهت بگم ماهی مرد رو به اون طرف
آب برد و مرد گفت که مرواریدی تو بینیته اونو
در بیار تا راحت بخوابی ، ماهی گفت : تو بیا
جوانمردی کن و مروارید رو دربیار مرد گفت :
من به این مروارید احتیاجی ندارم چون بختم رو
پیدا کردم...
مرد رفت تا به باغبان رسید و حرفهای
بخت رو بهش گفت ، باغبان گفت ای جوان من
پیرم و تو این دنیا کسی رو ندارم بیا و پیش من
بمون و پسرم و عصای دست من شو گنج رو
بیرون بیار و با خوشی تا آخر عمر با من زندگی
کن ، مرد گفت : من به گنج تو احتیاجی ندارم
چون بختم رو پیدا کردم ...
مرد رفت و به گرگ رسید و همه ی ماجراهایی
که براش پیش اومده بود رو براش تعریف کرد و
بهش گفت چاره ی درد تو هم اینه که مغز یک آدم
نادان رو بخوری . گرگ با خوشحالی گفت :
توی دنیا آدمی نادان تر از تو ندیدم
چون هیچ آدم عاقلی از مروارید و گنج نمیگذره
پس مغز تو دوای درد منه ....
مرد گفت تو راست می گی بیا و منو بخور و
راحتم کن اما باید منو به همون صورتی بخوری
که بخت گفته تو باید چشماتو ببندی و ده دور
دور خودت بچرخی بعد هم یکدفعه روی من
بپری و منو بخوری ، گرگ فوری چشماشو بست
و مشغول چرخیدن شد مرد هم از فرصت استفاده
کرد و به سرعت دور شد...
اول به سراغ ماهی رفت و مروارید رو از بینیش
در آورد و بعد هم رفت سراغ باغبون......
آخره این قصه هم مثل همه ی قصه ها خوب و
خوشه اما همیشه هم اینطوری نیست چون ما
آدمها عادت داریم که هیچ وقت قدر خوشبختی
هامونو ندونیم و همیشه منتظر یه خوشبختی
بزرگتر هستیم و فکر می کنیم که در آینده
همیشه یه خوشبختیه بزرگ و باد آورده انتظار
مارو می کشه و بدون هیچ حرکتی فقط منتظر
اون خوشبختیه خیالی هستیم . گاهی هم که
می دونیم چی می خوایم و بهش میرسیم میگیم:
خوب به این که رسیدم حالا اگه به اون یکی آرزوم
هم برسم دیگه هیچی نمی خوام اما مطمئنا اگر
به اونم برسیم باز یه چیز دیگه می خوایم و به این
ترتیب به خودمون این اجازه رو نمی دیم که لذت اون
چیزهایی رو که داریم و بهش رسیدیم رو ببریم و
فقط به چیزهایی که نداریم فکر میکنیم یا خیلی
وقتها اصلا نمی دونیم که چی می خوایم
و دست آخرم نصیب گرگ زمونه ی خودمون
میشیم ....
نظر شما چیه ؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
85/07/13ساعت 14:23 توسط ؟؟ |
|
|
" یه حقیقت تلخ "
یه نفر خوابش می یاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شماره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصر ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد از مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ، همه می یان
یکی تقویم واسه خط زدن رو ، روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون می یاد خونش
یکی داره می میره خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده دردو دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت ، امضاء نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه ، آخه چرا مال ما نداره؟
یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا؟
یکی اینقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحد های بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشیه ابرا نداره
یکی پول نداره تا یه روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دستاش " ها " نداره
دخترک می گه خدا چرا ما...؟ مادرش می گه
عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزهاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمی ره
می گه نزدیکیهای ما ،آزمایشگاه نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل
مگه درس و مشق و شورو شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزو شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره؟!
بعضی قلبها ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه توی دنیا کلی فرقه بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
همه چی دسته اونه ، ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن، همه می رن یه جا
اونجا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد، با نداره . همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون
دوتارو با هم کشیدی یکی رو بی همزبون
به یکی نونوایی دادی به یکی یه لقمه نون
به یکی صد تا نشون و یکی بی نام و نشون
به یکی قصر طلایی به یکی گوشه پارک
یکی دوتا چتر داره یکی مونده زیر بارون
بالای نقاشیتو دادی به هر کی پول داره
ولی با این همه پول هیشکی محبت نداره
پایین نقاشیتم درسته پولی ندارن
اما چهره ی اونا عشقو به یادم می یاره
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت
یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره . |
|
+ نوشته شده در
85/06/15ساعت 1:17 توسط ؟؟ |
|
|
خوشبخترین مردم
وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...
در طبقه دهم زن و شوهربه ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند !
در طبقه نهم مردی قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !
در طبقه هشتم خانمی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .
در طبقه هفتم کسی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد !
در طبقه ششم مرد بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خواند تا بلکه کاری پیدا کند !
در طبقه پنجم آقایی به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید .
در طبقه چهارم جوانی را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد !
در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید !
در طبقه دوم خانمی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده زل زده است !
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد و تازه فهمیدم که وضعم آنقدرها هم بد نبود ... حالا کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند... که وضعشان آنقدرها هم بد نیست .! |
|
+ نوشته شده در
85/06/11ساعت 12:59 توسط ؟؟ |
|
|
حرفای گنده گنده از آدمای گنده...
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوندمراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوندمراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوندمراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوندمراقب شخصییت باش آنها آن سرنوشتت خواهد بود .
بهترین سیاست صداقت است(سروانتس) .
کسی که برای محبت حدودی قائل می شود اصلا
معنی محبت را نفهمیده است (پوشکین).
هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به آن اهمیت بدهد (هنری دیوید تورو).
رمز خلقت بشر دلیل بر نارسایی فکر بشر است وگرنه رمزی در کار نیست(محمد حجازی).
جسم انسان بهترین تصویر روح اوست (استوفیل من ).
رفتار شما از هر موعظه ای بهتر است (الیور گلذ اسمیت ).
مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبیکودکانه داشته باشد (منسیوس).
شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است (دانته).
کارهای بزرگ تنها از مردان بزرگ ساخته است ومردان هنگامی بزرگ می شوند که بخواهند(شارل دوگل) .
بیشترین تاثیر افراد نیک زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشد (امرسون).
کارهای تکراری ما نشان دهنده شخصیت ما است (ارسطو).
خو را مقید کنید تا از حد انتظاری که دیگران از شما دارند فراتر بروید (هنری واردبیچر).
نبوغ چیزی نیست مگ استعداد فراوان در صبرو شکیبایی(بوفون).
رنج بردن بیشتر از مردن جرات و جسارت می خواهد(ناپلئون).
اینارم نمی دونم کیا گفتن اما هر کی بودن خیلی حالیشون بوده...
با گریه به دنیا آمدی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی .و ناگهان چقدر زود دیر می شود.... .
اگر می خواهی بدانی چه بوده ای بنگر که چیستی واگر می خواهی بدانی که چه خواهی شد بنگر که چه می کنی.
در دنیا تنها کسی موفق می شود که به انتظار دیگران ننشیند .
آن چیزی که مرا به خنده وا می دارد خنده مردم نیست بلکه گریه مردم است .
هرگز نگو هرگز......
و عادت کن که به چیزی عادت نکنی .... . |
|
+ نوشته شده در
85/06/08ساعت 23:57 توسط ؟؟ |
|
|
سلام دوستان قبل از هر چیزی باید خدمت دوستان گلم عرض کنم که ا سم من sodaنیست اسمم هست sevda اینو گفتم چون تقریبا ۹۰٪ دوستان این اشتباه رو می کنند هدا خانم یکی از دوستان بنده انتقاد کردند که وبلاگم زیادی رمانتیک شده ا لبته خوب شایدم حق با ایشون باشه ها ...اما ..اما داره دیگه حالا منم به حرف دوست گلم گوش دادم و یه خرده همچین بگی نگی مطالب رو تغییر دادم که امیدوارم هم هدا جون هم بقیه دوستان لذت ببرن . می خوام اول رازهای عشق و در آخر 21 روش تضمینی برای تباه کردن یک ارتباط رو بگم که البته امیدوارم که شما به مراحل اول توجه کنید و 21 روش دوم رو شوخی تلقی کنید . رازهای عشق: راز اول: راز عشق در تواضع است این صفت نشانه ی تظاهر نیست بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند" تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد" راز دوم : راز عشق در احترام متقابل است احساسات متغیرند اما احترام دو طرف ثابت می ماند اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است با احترام به نظر هایش گوش کن احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. راز سوم: راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است . راز چهارم : راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ با محبت تزیین کنید بذر علاقه ها وعقیده های تازه بکارید که زیبایی بروید ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرزه عادت ها شود برای آنکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد. راز پنجم : راز عشق در خوش مشربی است شوخی با دیگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخی ها هم باش شوخی نا پسند نکن شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار . راز ششم : راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگیت را خوشحال کند کاری مثل هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی از روی محبت ، نگذار که جویبار محبت تان از کمی باران بخشکد . راز هفتم : راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق یعنی تفکر را از یاد نبری آیا یک رابطه ی دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟؟ راز هشتم : راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی و صبر کنی تا خونسردی را دوباره به دست آوری . با این که احساس جلوه ی الهام است اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند قلبت را آرام کن تنها به این وسیله می توانی چیز ها را همانطور که هستند در یابی . راز نهم : راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی هرگز با فرض این که خودش ا ین چیز ها را می داند از تحسین کردن غافل مشو ،مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی :دوستت دارم .گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند. راز دهم : راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید . راز یازدهم : راز عشق در این است که به عشق بیش از یکدیگر احترام بگذارید زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است . راز دوازدهم : راز عشق در توجه کردن به لحن صداست برای تقویت گیرایی صدا باید آن را از قلب بیرون بیاوری ،سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود .تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی آن صدا باعث ا یجاد شادی در دیگری خواهد شد . راز سیزدهم : راز عشق در این است که از یکدیگر انتظارات بی جا نداشته باشید زیرا نقص همواره جزء لاینفک بشر است . ذهنت را برای ارزش هایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیکترمی کند نه برای مسائلی که بین شما فاصله می اندازد . راز چهاردهم : راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود . شریک زندگیت را با طناب نیاز نبند گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند . راز پانزدهم : راز عشق در این است که شریک زندگیت را در چارچوبی که خودت می پسندی حبس نکنی عیبجویی باعث تباهی می شود همه چیز را همانطور که هست بپذیر تا هر دو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت کن و ضعف ها را نه تقویت کن .وضعف ها را کاهش بده نه تقبیح. هرگز سعی نکن با سوزاندن جلوی خونریزی زخم را بگیری. راز شانزدهم: راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم فقط به این فکر نکنی که طرف مقابلت چطور ناراحتت کرده در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوء تفاهمی مثل آن جلوگیری کنی. راز هفدهم : راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید سپاسگذار باشید . راز هجدهم : راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی اگر لازم بود حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند . راز نوزدهم: راز عشق در این است که باورها،آرمان ها و اهداف تان را با یکدیگر در میان بگذارید . راز بیستم: راز عشق در آرامش است زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود . عشق هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسانها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است . راز بیست و یکم : راز عشق در این است که در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید تا همواره علی رغم همه ی اشتباهات تشنه رسیدن به کمال باشید چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند . راز بیست و دوم: راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود سپس آن عشقی را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد . راز بیست و سوم : راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست . هر چه نفس قوی تر باشد تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس بیشتر باشند خودپرستی را در تو بیشتر تقویت می کنند . عشق چهره ی واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکارز می کند نه در لذت جویی. راز بیست و چهارم : راز عشق در مراعات حال دیگری است هر قدر ملاحظه حال دیگران را می کنی کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن . راز بیست و پنجم : راز عشق در آن است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی . جاذبه نیروی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی این نیرو تنها با بخشش رشد می کند . راز بیست و ششم: راز عشق در ایجاد زندگی در تنوع است نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ی سازنغمه ی زندگی عاشقا نه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند . راز بیست و هفتم : راز عشق در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ، با هم باشید و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید لازم نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات خارجی استفاده کنید . قراربگذارید که بیشتر با هم تنها باشید تا بتوانید خودتان باشید . راز بیست و هشتم : راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید مایع عشقتان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد پر کنید . راز بیست و نهم : راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریا فت کنید اما نه با اصرار. راز سی ام : راز عشق در استواری است در فصول مختلف زندگی عشقتان را مانند کوه بلندی استوار مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند . راز سی و یکم : راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی زیرا چشم ها پنجره های روح هستند اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی . و حالا 21 روش تضمینی برای تباه کردن یک ارتباط : 1: بدون انعطاف پذیری ادعا کنید همیشه حق با شماست حتی اگر واقعا کارتان درست نبوده است 2:هرگز عذر خواهی نکنید حتی اگر ثابت شود که اشتباه کرده اید . 3:وقتی حق با شما بود هزار بار با بی رحمی آن را گوشزد کنید 4:متعصبانه ادعا کنید که بهتر از او از افکارش خبر دارید . 5: فکر کنید که او باید نیازهای شمارا بداند و بدون اینکه بخواهید به آنها پاسخ دهد . 6: خواسته های او را یکسره نادیده بگیرید و بر خواسته های خودتان پا فشاری کنید . 7: بر اساس این تصور رفتار کنید که نیاز های جنسی او و شما کاملا یکسان است . 8: اصلا خودتان را ناراحت نکنید ولی خودتان را بسیار عصبانی نشان دهید . 9: مشکلات شخصیتی او و اسرار خانوادگی اش راشناسایی کنید و وقتی در یک بحث منطقی شکست خوردید از آنها استفاده کنید . 10 :در او حس گناه به وجود بیاورید تا به هدفتان برسید و یا او را تنبیه کنید . 11: تمرین کنید تا بتوانید در فرصت های مناسب بد بودن او را نشان دهید اما هرگز از خوب بودنش حرفی نزنید. 12: بحث کنید به او هیچ مجالی برای آرامش ندهید و این کار را اینقدر ادامه دهید تا او به بیرون برود . 13: گذشته را هرگز فراموش نکنید و هر وقت فرصت شد آن را هر طور که می خواهید تکرار کنید . 14 :همیشه فکر کنید اگر به شما توجه نشود می میرید . 15: اگر فردی متکی به دیگران نیستید همیشه بگویید که از نظر روانی و فیزیکی مستقلید و هیچ وقت نشان ندهید که به او توجه دارید . 16: قول بدهید اما هرگز به آنها عمل نکنید . 17 : دورو باشید تا او هیچ وقت نفهمد شما کی جدی هستید . 18 :همیشه به خاطر رفتار بدتان بهانه بیاورید . 19: اصرار داشته باشید که آنچه شما می گویید از آنچه او می گوید مهمتر است و حرف او را قطع کنید . 20 :طوری رفتار کنید که انگار هیچکدام از کارهای بالا را انجام نداده اید و برای همه تغییرات و مشکلات او مقصر است . 21: تظاهر کنید هر چه او برایتان می گوید را می دانستید حتی اگر هیچ اطلاعاتی از موضوع نداشتید . |
|
+ نوشته شده در
85/06/02ساعت 16:42 توسط ؟؟ |
|
|
بوتیمار ای تمام فکر من در روز و شب ای همه هذیان من در سوز تب ای نهان در پیکرم چون جان شده همچو بوی گل به گل پنهان شده آه ..ای بالاترین سوگند من ای نهان در گریه و لبخند من ای به رگهایم چنان خون گم شده در میان دیده ام مردم شده ای شکوه آسمان در چشم تو ای فدای قهر و ناز و خشم تو ای بهشت و گلشن و موعود من خون گرم زندگی در پود من ای تمنای دل تنهای من ای چراغ روشن شبهای من جز تو کی دارم به جز تو گفتگو ای به گوشم گوشوار آرزو گر که یاران غافلند از یاد من از دل دیوانه ناشاد من عشق تو چون در دلم باشد چه غم چون که تا روز قیامت با توام خلق گویند گر که او یار تست مایه غم از چه در اشعار توست گر دل او با دل تنگت یکیست ناله های حسرتت پس چیست ،چیست؟ آه من دیوانه ام ...دیوانه ام جز تو از خلق جهان بیگانه ام دوستت دارم تو می خواهی مرا باز می ترسم نمی دانم چرا؟؟؟ وای اگر روزی فراموشم کنی با غم هجران هم آغوشم کنی وای اگر نامم بمیرد بر لبت یا فرو نشیند این سوز تبت آه می ترسم شبی طوفان شود ساحل امید من ویران شود گر ز دریا قطره ای هم کم شود مرغ طوفان سینه اش پر غم شود ای دلت دریای پا ک و روشنم مرغ بوتیمار این دریا منم. ( بوتیمار:پرنده ای که عاشق دریاست ،شبهای طوفانی به ساحل می آید و از بیم کم شدن قطره ای از آب دریا ، فریاد و فغان بر میدارد )
واسه داشتن عشقت همه دنیا رو گشتم واسه خا طرعزیزت از همه ساده گذشتم من که دلم تورو می خواد تو هم که عاشق منی پس چرا اینقد فاصله ست یا همیشه دور از منی چی میخواد از جون منو ، اون قلب بی گناه تو آخه نمی دونم چیه گناه من گناه تو گناه من عاشقیه گناه تو رنجه و غم نمی تونه که روزگار جدا کنه مارو ز هم من که نمی تونم دیگه دوری کنم از نفسات کویرم و بارون من محتاج اشکای چشات من که می گم بیا بریم میون ابرا گم بشیم یا مثل دوتا قاصدک رو اسب خود سوار بشیم مهتاب شبو صدا کنیم مثل ستاره ها باشیم بریم به اوج آسمون همسایه خدا بشیم.
|
|
+ نوشته شده در
85/05/27ساعت 12:45 توسط ؟؟ |
|
|
ساده بگویم ... نگاه زاده علاقه است اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند تو دیگر از آن خود نیستی زمان می گذرد و زمانه نیز هم جوان هستی و جوانی نمی کنی می گذری... پیر می شوی ، می مانی... باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست....ولی نیست باز در پی آن علاقه پنهان آن نگاه همیشه تازه هستی باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده سا یه ای خوش بر دل تو گوشه گوشه این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست. |
|
+ نوشته شده در
85/05/27ساعت 12:29 توسط ؟؟ |
|
|
به تک ستاره آسمان زندگیم یافتم...یافتم آن نکته که می خواستمش! با شکوفایی خورشید و گل افشانی لبخند تو آراستمش! تاروپودش را از خوبی و مهر خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام * دوستت دارم * رامن دلاویزترین شعر جهان یافته ام! تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو ا ین دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت نه به یک بار و به ده بار ،که صد بار بگو * دوستم داری؟ * را از من بسیار بپرس!* دوستت دارم * را با من بسیار بگو !می گفتم با خودم دیگه بریدم دیگه به آخر جاده رسیدم نفسهای ضعیف آخرین بود فقط غم تنهایی هارو می آورد تموم لحظه مو حسرت و افسوس من و بغض و شب و سوسوی فانوس تو وقتی که همه تنهام گذاشتن ولم کردن یه جا پا روش گذاشتن تو روزهایی همه دوری ودوری هزار سال خستگی عمری صبوری روزی که حتی سایم دشمنم بود تو لحظه ای که وقت رفتنم بود یکی پیداش شدو سر فصلو وا کرد تو اوج بی صدائیهام صدا کرد یکی اومد که دوست داشتن می فهمید منو از اون منه مرده جدا کرد نمی خوام که بره هیچ وقت ز دستم فقط اون می دونه که خیلی خستم همه گلدونارو دوباره جون داد گلای بی زبونو باز زبون داد تو روزهایی که وقت مردنم بود روزهای سخت حسرت خوردنم بود تو وقتی که نفس یاری نمی کرد همش اشک و همش رنج و همش درد یکی اومد که دوست داشتن می فهمید اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اگه اسمم همه جا هستروی لب ها تو کتاب ها اگه رودم رود گنگ ام مث بودا اگه پاک اگه نوری به صلیب ام واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه پاکم مث معبد اگه عاشق مث هندومث بندر واسه قایق واسه قایق مث پارو اگه عکس جهل ستون ام اگه شهری بی حصار واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم اگه حرفای قشنگ هر کتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن اگه تن پوش بلند هر درخت ام پیش تو اندازهی دکمه ی پیرهن واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم مهربانم: به من تکیه کن ، تکیه کن ، تکیه کن که خاصیت عشق را می شناسم به من تکیه کن مثل شبنم به برگ تو را بهتر از برگها می شناسم به من شک نکن ، شک نکن ، شک نکن که من صحت اعتماد توام لطیفی تو تکرار ابریشمی که وقت سرودن به یاد توام تو از اوج فواره ها آمدی تو با یک قبیله صدا آمدی تو از عطر نارنج زاران خورشید تو از قله ها از هوا آمدی تو را روی گلبرگها می نویسم در آغاز در انتها می نویسم در آغاز دفتر چه ی مشق هایم تو را روی قلبم می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
85/05/17ساعت 16:11 توسط ؟؟ |
|
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق، |
|
+ نوشته شده در
85/05/06ساعت 0:47 توسط ؟؟ |
|
|
خدایا! من همونی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شم ؛
همونی که وقتی دلش میگیره و بغضش میترکه،می یاد سراغت. من همونی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکنه و چشماشو می بنده و می گه:"من این حرفا سرم نمیشه،باید دعامو مستجاب کنی." همونی که گاهی لج می کنه و گاهی خودشو برات لوس می کنه. همونی که نمازهاش یکی در میون قضا می شه و کلی روز نگرفته داره. همونی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زنه و گاهی بد جنس می شه.البته گاهی هم خودخواه ،گاهی هم دروغگو، حالا یادت اومد من کیم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری بتونی من یکی رو تشخیص بدی،البته می دونم که منو خیلی خوب می شناسی تو اسم منو می دونی ،می دونی کجا زندگی می کنم و کجا کار می کنم ،میدونی بزرگترین راززندگیم چیه! میدونی نقطه ضعفم چیه!حتی آینده منو هم میدونی. اما............ خدایا!اما من هیچی از تو نمی دونم هیچ چی که دروغه چرا یک کمی میدونم اما این یک کمی خیلی کمه... راستش این مطلب رو هم واسه همین مینویسم آخه می دونی چیه؟من مدتهاست می خوام برات چیزهایی بنویسم البته من همیشه با تو حرف زده ام باز هم حرف میزنم اما راستش چند وقتی هست که چند تا تصمیم جدید گرفتم دوست دارم عوض بشم دوست دارم بزرگ بشم دوست دارم بهتر باشم.من یه عالمه سوال دارم ،سوالهایی که هیچ کس جوابشوبلد نیست. دوست دارم تو جوابمو بدی . نمی دونم شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خوام تو به من سوالهای تازه یاد بدی اما باید قول بدی که کمکم می کنی! قول میدی؟ دوست خوبم از یه جایی شروع کن ، تو هم یه جوری سر صحبت روبا خدا وا کن.یه کم از خودت بگو،درسته که خدا تو رو خوب می شناسه اما عیبی نداره، خودت رو به اون معرفی کن .
|
|
+ نوشته شده در
85/05/05ساعت 20:45 توسط ؟؟ |
|
|
کسی را با کسی درکوچه کاری نیست......
مگر یک رهگذار خسته در تعجیل که می پرسد ساعت چیست؟
و دیگر کس که می گوید ده و پاسخ می دهد مرسی.شتابان میرود
در ره ... کسی را با کسی درکوچه کاری نیست ، مگر جفتی که ناآگاه بیکدیگر شوند درگیر و دیگر کس که می گوید حواست کو؟ و کس دیگر که می گوید معذورم ، و پوزش این کلام خالی از تفسیر .
سلامی گر که می گویند بی رنگ است. بفرما، این کلام بی هدفبر لب تکان بر دست و گاهی سر _ کسی اینجا به تنهایی روان در ره و دیگر کس روان است در رهی دیگر...
چه دلگیر است این نوری که معبر را آکنده و این میلیونها گامی که از هم بی خبر در راه...بسی تاریک است معبر که در آن هم هم نفسی ...جفتی نمی بینم مگر مستان فشرده دست در دستان و خود از یاد خود برده و دستی از صداقت را بر دوش یکدگر داده _صداشان گرم و دلگیر است . نمیدانند مقصد چیست ویا این همره مستانگیشان کیست؟!
کسی را با کسی در کوچه کاری نیست و برخوردی اگر هم هست ......بس سرد و بی شور است .
اگر چه کوچه ها آکنده از گام است ولی هیهات دلهاشان ز هم فرسنگها دور است . |
|
+ نوشته شده در
85/05/04ساعت 2:19 توسط ؟؟ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر من ز می مغانه مستم ، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم هر طایفه ای به من گمانی دارد من زان خودمم - چنانکه هستم ، هستم |
| پیوندها |
|
گیلاس خانم دخملي (دوست جونمينا) ماجراهای من و مادر شوهر جانم عرفان نظر آهاري باقالی عاشق پیشه (امیر) غزال |
|
RSS
|